افكار و عقايد ما

 

چند روز پيش با يك نفر بحثي داشتم. اون اصرار داشت كاري رو انجام بده و من هم مي‌خواستم دليل انجامشو بدونم. فرض كنيد كه اون مي‌خواست به يكي كمك مالي كنه كه احتياجي نداشت. (طرف بيكار بود و دنبال كار هم نبود).

خلاصه طرف بحث من گفت: بايد بهش كمك كنم و منم گفتم چرا؟‌گفت چون وظيفه منه.

باز پرسيدم چرا وظيفه توئه و اون هم نتونست دليل مشخصي بياره و شروع كرد به توجيه..

من هم رفتم روي منبر كه تو معمولا نمي‌توني دليل قانع‌كننده‌اي براي خيلي از كارهات بگي و همه چيزو همينطوري مي‌پذيري. اصلا چند درصد افكار و عقايدت همينطوري بدون بررسي درستي يا نادرستي اونها وارد سيستمت شدن و ...

بعد از اين سخنراني!!! با خودم يك دفعه فكر كردم كه آيا خودم هم اينطوري هستم يا نه؟ چند درصد افكار و عقايدمو ارث بردم و هنوز دنبال بررسي اونها نرفتم اما فكر مي‌كنم كه درست هستند؟

نكته بعدي،‌ آيا هنوز هم دارم عقايد ديگرون رو بدون بررسي درستي يا نادرستي اونها مي‌پذيرم؟ چرا؟

چند نفر مثل من هستند؟‌چرا؟

اگر تعداد اين افراد مثل من زياد باشه چي ميشه؟

 

 

 

نمي دونم تا به حال كتابي به زبان اصلي و يا كتابي رو كه ترجمه خوبي شده باشه رو خونديد؟

اگر تا به حال چنين توفيقي به دست آورده باشيد احتمالا متوجه تفاوت كيفي آنها شده‌ايد.

براي من كه ديگه الان تشخيص تفاوت كتابهاي ايراني و خارچي خيلي راحت شده.

به اين ترتيب كه نويسنده ايراني در بيشتر موارد معمولا جملاتي رو مي‌نويسه كه كاملا بارز و بديهيه و مخصوصا در آغاز كتاب يا مطلبش، سعي ميكنه كلي ترين و بديهي ترين جمله رو به كار ببره.

نكته بعدي اينه كه جملات ايراني‌ها دقيق نيست. يعني اونقدر كلي گفته شده كه نميشه از خوندنش به يك نكته ظريف رسيد و لذت برد. در عوض نحوه شروع نويسنده خارجي دقيقا مشخص مي‌كنه كه از چه زاويه‌اي مي خواهد به موضوع نگريسته شود.

با خواندن كتابهاي علمي و تخصصي خارجي شما دقيقا و به راحتي مي‌تونيد موضوع رو درك كنيد اما كتابهاي ايراني معمولا چنين توان تاثيرگذاري ندارد و شما را ممكن است كمي با موضوع آشنا كند اما هميشه با بيان كلي مطالب يك راه در رو و فرار براي نويسنده مي‌گذارد...

با خواندن دو صفحه از يك كتاب خوب خارجي شما نگرش جديدي نسبت به موضوع به دست مي‌آوريد اما با خواندن كتاب ايراني ممكن است به اين نتيجه برسيد كه نگرشهاي متفاوتي وجود دارد و شما از آنها بي ‌اطلاع هستيد.

ضمنا همين نكته درباره گفتگو هم صدق مي‌كند. طرف خارجي انگار براي صحبت خود يك طرح كلي دارد و

آن را اجرا مي‌كند اما ما انگار كه با وزش هر بادي به موضوعي در صحبت كشانده مي‌شويم...

عينك سياه تلويزيون

 

خيلي وقته كه دارم فكر مي كنم چرا ما مردم شادي نيستيم؟

شايد بتوان گفت كه بخشي از دلايل آن مربوط به صدا و سيماي ماست. از بس كه مي‌گردد و هر چي خبر بدبختي از سراسر دنيا هست جمع مي‌كند و به ما منتقل مي‌كند.

اي كاش به جاي اين همه خبر بد،‌جشنها و تفريحات و امكانات رفاهي آنها را به ما معرفي مي‌كرد.

انگار بايد هميشه به طور مصنوعي فكر كنيم كه دنيا هم بحران زده است!!

عجب محدوديتي در دسترسي به واقعيتهاي دنيا بر سر راه ما است!!

عينك سياه تلويزيون!