كدام گزينه؟

 

به نظر شما كدام ارزشمندتر است؟

۱- اينكه من با هيچ مرد يا زني در ارتباط نباشم و فقط همسر خود را ببينم و وفادار مانده باشم؟

۲- اينكه من در جامعه حضور داشته باشم و آگاهانه و با تلاش فكري و روحي تصميم به و ممارست به وفاداري داشته باشم؟

 آيا ديني كه ارزش هاي آن بر ايجاد محدوديت به عنوان ابزاري براي دستيابي به هدف است درست است؟به عبارت ديگر آيا تقلبي صورت نگرفته؟ آيا مي‌توان پيروان اين دين را واقعا و باطنا وفادار دانست؟ آيا وفاداري زوري ارزش حقيقي دارد؟

و بين اين دو كدام ارزشمندتر است؟

۱- اينكه من به عنوان يك زن كار كنم و تفكر خودم را در حين كار وسعت ببخشم و استقلال مالي داشته باشم و به هيچ مردي آويزان نباشم؟

۲- اينكه من از ابتداي كودكي زير تسلط مالي و فكري پدر، برادر و بعد همسر خود باشم و اگر مردي وجود نداشته باشد كه زندگي من را تامين كند به بدبختي بيفتم؟

 آيا ديني كه به زنان خود دستور مي‌دهد به دنبال استقلال مالي نباشند و آنها را تبديل به جيره خواران مردها و در واقع وابسته ناسالم آنها مي‌كندُ توانسته در زنان خود عزت نفس ايجاد كند؟ آيا زنان ديني كه زنان را وابسته نگه مي‌دارد اعتماد به نفس و عزت نفس و سلامت روحي و فكري زن به عنوان يك انسان را خدشه دار نكرده است؟

بين اين دو كدام يك؟

۱- اينكه زن و مرد تصميم به ازدواج و زندگي در كنار هم بگيرند و بتوانند هر زمان كه تشخيص دادند اين توافق را به هم بزنند؟

۲- اينكه زن و مرد با هم ازدواج كنند و زن تنها در شرايطي كه از لحاظ فيزيكي و نه از لحاظ روحي و فكري تحت فشار بسيار زياد قرار داشت بتواند با مشقات زياد جدا شود. اما مرد هر زمان كه خواست بتواند جدا شود و يا زني ديگر بگيرد؟

آيا در حالت دوم مرد از لحاظ روحي به انحراف كشيده نشده است؟ مرد به موجودي سلطه خواه،‌خشن و به دنبال برتري جويي و زورگويي تبديل نمي شود؟آيا تعادل زندگي مشترك به هم  نخورده است؟ آيا زندگي مشترك در اين حالت به انحراف كشيده نشده است؟

آيا حالت اول بهتر نيست؟ زن مي تواند كار كند و براي اين كار نياز به مجوز شوهر ندارد و براي خوداستقلال دارد و مي‌تواند بدون واهمه جدا شود. آيا مرد در اين نوع زندگي به زن خود احترام بيشتري نمي گذارد؟ آيا بيشتر به دنبال پايداري زندگي مشترك نيست؟‌

 

چرا در جامعه ما كه جدايي به سختي امكان‌پذير است آمار جدايي بالاست؟‌آيا باز هم مي‌توان مانند بسياري موارد ديگر به زور جلوي جدايي را گرفت؟‌

آيا ديني كه‌ مي‌خواهد به زور و با روشهاي سطحي انسانها را در راه راست نگه دارد!! و به دنبال نهادينه سازي راستي و درستي در انسان نيست مناسب است؟

آيا آزادي  انتخاب انسان را بيشتر به شناخت و پرورش خود نمي رساند؟

تاريخ تكراري

 

 

در زمان رضاشاه آخوندها به ايجاد دستشويي و توالت در خانه‌ها اعتراض كردند و گفتند كه رضاشاه مي‌خواهد نجاست را به خانه‌ها بياورد و مردم را از مذهب روگردان كند.

آخوندها دوچرخه را هم تكفير كردند و گفتند وسيله‌اي كه بتواند خود به خود روي دوچرخ راه برود ساخته دست شيطان است..

آخوندها مدارس را تحريم كردند و آنها را اماكني براي ترويج علوم ضد دين دانستند و

تلويزيون را حرام و سيله لهو و لعب دانستند و

موسيقي را حرام دانستند و

و بسياري موارد ديگر...

حالا:

آخوندها حضور زنان در كابينه وزرا را ممنوع كرده اند و

حضور زنان در ورزشگاهها را حرام دانسته اند و

حق طلاق را از زنان گرفته اند و كمپيون امضاهاي آنها را به زنان بي بند و بار نسبت داده اند..

ماهواره را حرام مي‌دانند و ...

تاريخ مان را كه ندانيم يا فراموش كنيم،

هر قرن تكرار مي‌شود..

اشتباه

 

 

هر زمان كه ميخواهم وسعت تجربه و سطح كلي زندگي يك نفر را بشناسم از آرزوهاي او سئوال ميكنم:

۱- دوست دارد چه ماشيني سوار شود؟

۲- چه مسافرتي مي خواهد برود؟

۳- دوست دارد چه جور خانه اي داشته باشد؟

۴- دوست دارد با چه افرادي رفت و آمد داشته باشد؟

۵- بالاترين لذتي كه مي خواهد چيست؟

۶- ...

همه اينها نشان ميدهد چقدر از انواع گزينه هاي دور و برش آگاه است، چقدر امكان و فرصت تجربيات گوناگون را داشته و سطح مادي و سلايق زندگي او چه جور است؟در واقع آرزوهاي ما بر اساس منتهاي سطحي است كه ديده يا شنيده ايم و آن را درك كرده ايم..

خيلي وقت پيش دوستي داشتم كه ميگفت چه تفاوتي ميكنه كه آدم سوار بنزبشه يا پيكان؟ ازش پرسيدم تا به حال سوار بنز شدي؟ گفت نه. گفتم براي همينه كه تفاوتهاشو نميتوني تشخيص بدي.

خيلي وقتا ما دركي از انواع سبكهاي زندگي و لذتها و تفريحات و ... نداريم و بعد از سبك زندگي و انديشه خودمون دفاع مي كنيم. اونوقته كه افراد ديگه اي كه تجربه بيشتري دارن متوجه اشتباه ما ميشن و جالبه كه ما هم فكر ميكنيم اونها دارن اشتباه مي كنن..